کتک زدن زنان بی دفاع سوری توسط تروریست های سلفی
دریافت فیلم
http://bayanbox.ir/id/527459671769507657?view&format=webm
http://www.ammarname.ir/node/6421
http://bayanbox.ir/id/527459671769507657?view
http://bayanbox.ir/id/527459671769507657?view&format=webm
http://www.ammarname.ir/node/6421
http://bayanbox.ir/id/527459671769507657?view
وقتی یک وهابی برای امام
حسین(علیهالسلام) گریه میکند!
افراد بسیاری هستند که اعتقاد به دین و آیینی غیر از اسلام و تشیع دارند که مورد لطف خداوند قرار می گیرند و چشمشان به حقیقت مذهب حقه تشیع روشن شده و شیعه می گردند. به مناسبت عید غدیر سایت تبیان با یکی از مستبصرین(افرادی که به مذهب تشیع راه یافتند) گفتگویی انجام داده ایم که خدمتتان ارائه می دهیم.
لطفا خودتان را معرفی کرده و نحوه شیعه شدنتان را بفرمایید.
سلمان حدادی هستم، سال 1361 در شهرستان سنندج به دنیا آمدم. پدرم به مادرم گفت: اسم مذهبی روی فرزندمان بگذار . مادرم كه متولد سوریه و شیعه مذهب است، و خیلی محبت امیرالمومنین در دلش بود و هست، اسمم را سلمان گذاشت.
با این اسم بزرگ شدم در حالی كه از اسمم متنفر بودم و احساس شرمندگی می كردم.چون تبلیغات مسموم زیادی از شیعیان برایم شده بود. و از اینکه مادرم هم شیعه است احساس بسیار بدی داشتم و برایم کسر شأن بود که مادرم شیعه است. با تشویق پدرم در دوران راهنمایی، در كنار درس های مدرسه، تحصیل دروس حوزوی را هم شروع كردم و ادامه دادم. بعد از اتمام دبیرستان، 3 سال دوره ی تكمیلی حوزه را به زاهدان و مسجد مكی رفتم و پس از مولوی شدن، 4 ماه هم به رایوند پاكستان، برای آموزش یك دوره كامل نحوه ی تبلیغ و جذب رفتم. پس از برگشت از پاكستان، امتحان كنكور دادم و در دانشگاه كرمانشاه در رشته استخراج معدن قبول شدم. در پاکستان به طور تخصصی در 20 جلسه یاد می دادند که چگونه فردی را در عرض 5 دقیقه به وهابیت جذب کنیم این آموزش را نزد آقایی به نام ابراهیم نژاد می دیدیم.
در آنجا یك دوست شیعه پیدا كردم به نام مهدی رضایی. فردی بسیار خوش اخلاق و خوش برخورد و با اعتقاد بود. همیشه سر به سرش می گذاشتم و می گفتم: حیف نیست تو با این اخلاقت شیعه باشی؟ او هم خیلی حرصش می گرفت و گاهی هم ناراحت می شد ولی چیزی نمی گفت. گاهی در جوابم می گفت: حیف نیست تو سلفی باشی!
قبل از اینکه شیعه شوم چهره ی امام علی در نگاهم یک آدم عادی بود و به نظرم کسی بود که بسیار اشتباه کرده که با عایشه جنگیده و یا با معاویه جنگیده. بعد از شیعه شدن چهره ی حضرت در نگاه من این است که هر چه خوبی در باره ی ایشان بگویند حتی اگر سند آن هم ضعیف باشد آن را قبول دارم و آنقدر ایشان را دوست دارم که هر حرفی را از ایشان می پذیرم
از این دوستی ما 4 سال گذشت و او مكرر به من می گفت: بیا حداقل یك بار در روضه سیدالشهدا شركت كن. من هم كه دارای ریش بلند و تیپ و قیافه ی مولوی های وهابی بودم خیلی سختم بود. به او گفتم: این كفریات چیه؟ می گفت: حالا یك دفعه بیا از نزدیك ببین. با اصرار زیاد، من را متقاعد كرد كه یك بار به مجلس روضه بروم .
با دوستم یک شب عاشورا به مجلس روضه امام حسین(علیهالسلام) رفتم و یك گوشه ای با خشم مجبور شدم که بنشینم. دیدم سید بزرگواری منبر رفت (نماینده ولی فقیه در کرمانشاه بود) و در حین صحبت هایش گفت: كدام یك از شما حاضرید به خاطر خدا و اسلام جانتان را بدهید و بعدش هم مطمئن باشید زن و بچه تان به اسارت می روند؟ در آن زمان سیدالشهدا(علیه السلام) چه دید كه حاضر شد، جانش گرفته شود و اهل و اولادش به اسارت روند؟ چرا امام حسین(علیه السلام) دست به چنین كار بزرگ زد؟
هر چی فكر كردم دیدم كه در شخصیت های محبوب من، شخصیتی مثل امام حسین(علیه السلام) پیدا نمی شود كه حاضر باشد به خاطر اسلام، دست به چنین كار بزرگ و خطرناكی بزند! این سوال مهمی بود كه برایم ایجاد شد.
در همان حین خیلی برای امام
حسین و شخصیت ایشان ناراحت شدم که چرا هیچ کس امام حسین را درک نکرد و ایشان را
همراهی نکرد. آن شب چراغ ها را خاموش كردند و مشغول به سینه زنی شدند ولی من سینه
نزدم، نشستم و برای مظلومیت سیدالشهدا خیلی گریه كردم. از این كه در فرقه ما نمی
گذارند امام حسین (علیه السلام) را به خوبی بشناسیم ناراحت بودم، دلسرد شده بودم،
از دست خودم هم خیلی ناراحت شدم كه چرا تا حالا سیدالشهدا(علیه السلام) را نشناختم؟
ولی چون از بچگی به ما گفته بودند كه شیعه ها سفسطه میكنند و ناحق را حق جلوه می
دهند از شیعه فراری بودم. حاضر بودم شیطان پرست شوم امام شیعه نشوم حاضر بودم هر
دینی را جز شیعه قبول کنم.
شیعه
به همین خاطر همه مذاهب اهل سنت از حنفی گرفته تا حنبلی و مالكی و شافعی را مورد مطالعه جدی قرار دادم. دیدم اینها همان است كه قبلا بوده هیچ فرقی نمی كند. مسیحیت را خواندم دیدم مسیحیت هم چیزی برای گفتن ندارد. زرتشتیت را خواندم، آن هم من را مجاب نكرد. حتی کتب شیطان پرستان را هم خواندم اما هیچ کدام من را راضی نکرد. هر دین و مذهب را كه می خواندم با علمایشان هم گفتگو كردم این نکته را تحقیق و بررسی می کردم که صحبت های کتابها حقیقی واقعی باشد و بین نوشته های موجود در کتب و گفته ی عالمان آن دین تعارضی نباشد در همه ی ادیان که مطالعه کرده بودم این تعارضات را دیدم (4 سال طول کشید تا من ادیان را همه را بررسی کنم)
گذشت و خیلی با احتیاط فرقههای شیعه را بررسی كردم تا اینكه برای شناخت بهتر شیعه دوازده امامی، رهسپار قم شدم. به دفتر آیت الله بهجت رفتم و سوالات و شبهاتی كه داشتم از آنجا پرسیدم و آنها هم با صبر و حوصله و محبت بسیار به من پاسخ دادند.
بعد از آنان خواستم كتابی به من معرفی كنند تا دربارهی شیعه بیشتر تحقیق كنم. آنها كتاب المراجعات و شبهای پیشاور را به من معرفی كردند. آن كتاب ها را تهیه كردم و شروع كردم به خواندنشان .
مطالب آن دو كتاب را كه می خواندم برای اینكه ببینم مطالبی كه از كتاب های اهل سنت نقل می كنند صحیح است یا نه، فورا مراجعه می كردم به كتاب های اهل سنت یا به نرم افزار المكتبه الشامله و با كمال تعجب میدیدم مثل اینكه این روایات، واقعیت دارد. برای من سوال پیش آمده بود كه چرا بعد از این همه سال، این روایات دور از چشم ما بوده و ما ندیدیم؟ و اگر هم مواردی از این دست می دیدیم و از علما می پرسیدیم، خیلی راحت از كنار اینها می گذشتند و یا توجیه میكردند مثلا می گفتند: این فضیلت است نه رذیلت. در حالی كه بر عكس بود .
این ها را كه خواندم خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم. 6 ماه دقیق این كتاب ها را مطالعه كردم و با خودم فكر می كردم، شیعیانی كه سالهای سال آنان را تكفیر می كردیم آیا با این دلائلی كه از كتاب های ما دارند باز هم واقعا كافر و مشرك هستند؟ یعنی ما بیست و چند سال راه را اشتباه می رفتیم؟
جالب بود ایشان كه از مذهب اهل سنت هیچ چی نمی دانست و اصلا عمرو ابوبكر را نمی شناخت و امیرالمومنین را نمی شناخت و هیچ گونه التزام عملی به مذهبش نداشت و حتی نمی دانست نماز چند ركعت است؛ به من گفت: نه؛ تو اگر هزار قتل مرتكب می شدی یا هر جرم دیگری مرتكب می شدی من كمكت می كردم ولی چون كه شیعه شدی نه از من كمكی ساخته نیست !
با خودم خیلی کلنجار می رفتم که با توجه به اینکه شیعه واقعا حق است من چه جوری آن را قبول کنم؟! حتی گاه خواب نداشتم و راههای سختی که بعد از شیعه شدن بر سرم قرار می گرفت را بررسی می کردم. به حق بودن شیعه پی برده بودم اما تعصبات نمی گذاشت آن را قبول کنم. تا اینکه بالاخره شیعه شدم و بعد از شیعه شدنم یك دفترچه هایی را چاپ كردم كه تحت این عنوان كه "آیا شیعه حق است؟" و در آن دلائلی از كتابهای اهل سنت كه ثابت می كرد مذهب شیعه، مذهب صحیح است آوردم و پخش كردم. یك نفر این دفترچه را برد و به پدرم داده بود. و گفته بود: این را پسر شما چاپ كرده است.
پدرم به من گفت: سلمان شیعه شده ای؟ من هم جرات نكردم بگویم: آره. تقیه كردن را هم بلد نبودم.
گفتم: اگر خدا قبول كند .
گفت: نه گولت زدند .
گفتم. من یك عمری به مردم می گفتم شما گول شیعه را نخورید حالا شما به من می گویید گول خورده ای ؟
نشستم و با پدر شروع كردم به بحث و مناظره كردن. و به كمك اهل بیت(علیهم السلام) با حضور ذهن كافی، با استفاده از صحیح نجاری و مسلم توانستم جوابش را بدهم . یكسری از دوستان پدرم آمده بودند و با آنها هم بحث كردم و آنها هم محكوم شدند .
گفتم: من كه كردستان و سنندج بودم و هستم، پیش شیعه ها كه نرفتم تا آموزش ببینم . این مطالب همه از كتاب های خودتان است نه كتاب های شیعه . من در 6 ماه با کمک از اهل بیت با 18 نفر صحبت و مناظره کردم و خیلی ها هم شیعه شدند.
فقط هم از كتاب های صحیحشان
روایت می خواندم و هرگز از روایات ضعیف استفاده نمی كردم. آنها وقتی كم می آوردند
یا فحش می دادند با تهمت می زدند. من خنده ام می گرفت كه سال ها ما را آموزش داده
بودند كه هر وقت كم آوردید با تهمت و فحش جواب طرف را بدهید و نگذارید بر شما پیروز
شود حالا خودشان این روش را در برابر من به كار گرفته بودند؟
وهابیت
وقتی دیدند این طوری نمی توانند جوابم را بدهند، پدرم مرا تطمیع کرد و به من گفت: سلمان، ماشین زیر پایت چی هست؟ گفتم: زانتیا . گفت: این را بگذار كنار، برایت ماكسیما می خرم به شرطی كه دیگر هیچ اسمی از شیعه نبری . (شیعه باش، هر کاری می خواهی انجام بده ولی برای شیعه تبلیغ نکن)
من خندیدم و گفتم: ماكسیما نمی خواهم. مگر الان هم قرن وسطی است چون آن موقع (بهشت و جهنم را می خریدند و می فروختند و من نمی خواهم جهنم را بخرم)
6 ماه مرتب، مرا تحقیر و اذیت می كردند و چاره ای جز تحمل آنان نداشتم. و زندگی برایم خیلی سخت شد (با خانمم در کردستان آشنا شدم سنی بود که شیعه شد – یک سنی عادی بود .خانمم بادار بود. و زندگی به من فشار می آورد. به خانمم گفتم این طور نمی شود زندگی كرد، من می روم تهران تا شغلی پیدا كنم، خانه ای اجاره می كنم و بعد دنبالت می آیم تا از اینجا برویم.
از خانه بیرون رفتم. دیدم پدرم با چند نفر، سر كوچه ایستاده اند. گویا فهمیده بودند كه می خواهم از آنجا بروم. همسرم گفت من تا سر كوچه با تو می آیم .
گفتم: نه، همین جا بمان. ولی اصرار كرد و با من آمد .
به سمتشان رفتم .
مانع عبور من شدند.
آنها 5 ، 6 نفری بر سرم ریختند و یكی شان با چوب دستی كه در دست داشت محكم بر سرم كوبید و من بر اثر آن ضربه آنجا افتادم و دیگر چیزی نفهمیدم و بواسطه آن ضربه لکنت زبان گرفتم.
خانمم كه قصد داشت از من دفاع كند، جلو آمده بود تا مانع آنها شود، كه یكی از آنها با لگد به او زد ، و بر اثر آن ضربه، بچه اش را که 4 ماهه بود سقط كرد ولی خدا رو شكر، من آن صحنه را ندیدم.
