دكتر فريبرز درجزي (استاد دانشگاه تربيت معلم)
مقدمه:
حدود شش دهه از شكست آلمان نازي كه در سرماي جانكاه روسيه از پا درآمد، گذشته و همچنان مقامات كرملين معتقدند كه روسيه درواقع بازنده اصلي اين پيروزي بوده است چرا كه فتح اين نبرد به قيمت جان 20 ميليون نفر براي آنها تمام شد. اينك از ثمرات فتوحات سال 1945 ديگر چيزي باقي نمانده و نفوذ مسكو نه تا بخش هاي مركزي آلمان، بلكه تا نزديكترين جمهوري هاي استقلال يافته از شوروي سابق نيز نمي رسد.
طي سال هاي اخير روسيه مناطق بسيار حساس و استراتژيكي همچون قفقاز، آسياي مركزي و حتي اوكراين را از كف داده و ديگر اطميناني نيست كه مسكو حتي از عهده اداره فدراسيون روسيه هم برآيد. البته از ديدگاه دولتمردان روسيه، نسل كنوني موجب اضمحلال افتخارات نسل ها ي پيشين شده و به فداكاري هاي آنان خيانت كرده اند. يوري آندروپف(1) قبل از فروپاشي شوروي تجزيه و تحليلي ارائه نمود كه به اعتقاد بسياري از ناظران غربي هوشمندانه تهيه شده بود. وي براساس ادله و شواهد موجود دريافت كه اتحادجماهير به شكلي نامحسوس به سمت فاجعه اي سترگ پيش مي رود. روند وقوع اين فاجعه به دو دليل آغاز شده بود: اول آنكه اقتصاد جماهير به طور ذاتي ناكارآمد بود و ايدئولوژي و جغرافياي اين جمهوري ها به طور بنيادي باعث به وجود آمدن سيستمي معيوب و ناقص شده بود. دوم تصميم ايالات متحده در دهه 1980 براي هدف قرار دادن بزرگترين نقطه ضعف تنها رقيب خود در جهان بود. آمريكا مسابقه تسليحاتي به راه انداخت و لذا بحراني غيرقابل مهار و در مقياسي بسيار بزرگتر از حد و توانايي روس ها به وجود آورد.
روس ها براي حفظ قدرت استراتژيك خود مجبور شدند اقتصاد خود را صرف نيروهاي نظامي كرده و به تقويت آن بخش از اقتصاد بپردازند كه سرنوشتش با نيروهاي نظامي و قدرت راهبردي گره خورده بود. از اين رو هزينه هاي چشم و همچشمي و رقابت بي مورد با آمريكا به تدريج افزايش يافت و اتحاد جماهير شوروي را در آستانه فروپاشي قرار داد. درواقع اين كلاهي تاريخي بود كه آمريكا بر سر شوروي گذاشت. مسكو در آن وضعيت مجبور به تغيير در توازن ارتباط ميان جغرافياي سياسي و اقتصاد شد و لذا گورباچف تصميم به پايان جنگ سرد گرفت. وي به بهانه انتقال دانش فني از غرب و جذب سرمايه گذاري خارجي، دست از مسابقه تسليحاتي كشيد اما به دو دليل كنترل اوضاع از دستانش خارج گشت.
1- سواي اين واقعيت كه سطح سرمايه گذاري غرب و كمك هايش چقدر بود، تصلب اقتصاد اتحاد جماهير شوروي به اندازه اي وخيم بود كه مسكو قادر به استفاده موثري از سرمايه گذاري هاي غربي در چارچوب معنادار سياسي نبود.
2- ايالات متحده قصد اينكه به روسيه فرصت بازيافت و بهبود قوا را بدهد نداشت.
در ابتدا آمريكا به صورت پنهان و آشكار طرح دوستي با كشورهاي شرق اروپا را ريخت و حداكثر فرصت طلبي و بهره برداري از نقاط ضعف روس ها را امكان پذيرتر ساخت. از سوي ديگر با از دست رفتن امپراتوري روس ها در بلوك شرق، راه را براي سقوط «گورباچف» و صعود «يلتسين» هموار كرد. مهمترين ماحصل آن نيز فروپاشي شوروي سابق بود.
نكته مهم اينجاست كه چون شكست و عقب نشيني خاصيت تشديد شونده دارد مسكو نه تنها تمامي دستاوردهايش از جنگ دوم جهاني را از دست داد بلكه يلتسين سياستگزاري هاي زمان گورباچف را بسط داد و به آن عمق بيشتري بخشيد. وي تصور مي نمود كه روسيه مي بايست بار مسئوليت جمهوري هاي عقب مانده اتحاد جماهير را كه طي سال هاي گذشته، چندين نسل از ساير ممالك جهان عقب مانده اند را زمين بگذارد. نتيجه چنين تصميمي آن شد كه در ازاي حفظ و گسترش روابط تجاري اش با غرب به تدريج موقعيت ژئوپلتيك خود را از دست داد. ضمن آنكه زندگي روس ها به ويژه آنان كه خارج از مسكو و سن پترزبورگ زندگي مي كردند و يا آنان كه به نخبگان تعلق نداشتند، به سمت وخامت اوضاع و سختي پيش رفتند.
اين روند معكوس اقتصادي دليل بسيار مهم ديگري نيز داشت كه در يكي از معتبرترين تحليل هاي نشريات خارجي آورده شده است(2):
«سرمايه داري يا همان كاپيتاليسم، زماني مثمرثمر و رضايتبخش است كه فداكاري عظيم اجتماعي را پشت خود دارا باشد اما روسيه اين هزينه سنگين را به خاطر كمونيسم پرداخته بود و ديگر قادر به بازپرداخت آن نبوده و نيست.»
البته منظور از اين عبارت، صرفا پول نيست بلكه پويايي و ديناميسمي است كه سرمايه داري از اساس به آن نياز دارد و كمونيسم روسيه را از پاي درآورد. اكنون ديگر ساختار حقوقي، سياسي و اجتماعي روسيه قابل تغيير به وضعيتي نيست كه بتواند از پس نيازمندي ها و لوازم سرمايه داري برآيد. براي ثروتمند شدن، دزدي و سرقت جاي توليد را گرفته و در تاروپود آن نظام، رخنه كرده است. پيش از فروپاشي كمونيسم، روسيه فقير اما قدرتمند بود. بعد از آن هم فقيرتر شد و هم به لحاظ آسيب شناسي سياسي، اقتصادي و اجتماعي بسيار ضعيف تر شد، آنقدر كه فقط ناچار بود تلاش و تقلا كند تا همان باقيمانده روسيه را هم به باد ندهد.
جغرافياي سياسي (ژئوپلتيك) يك بازي احساساتي پرسوز و گداز نيست و ايالات متحده هم كشوري احساساتي نيست. اصولا آمريكا درست همان كاري را كرد كه روس ها در گذشته كرده بودند و اگر موقعيت دنيا برعكس مي شد، روس ها همين كاري را مي كردند كه آمريكايي ها مي كنند. آمريكا روي منافع خود پافشاري كرده در اين راه و از مكانيسم هاي مختلف بهره مي برد. اين اهرم هاي فشار عبارتند از بسط و توسعه ناتو، گسترش نفوذ در اروپاي شرقي و حتي نفوذ در خود جمهوري هاي تازه استقلال يافته و حوزه بالتيك.
«نقش ناتو در تحولات حوزه خزر
و قفقاز»

لنین
از سال 1987 بود كه تغييرات آغاز شد. ممالك اروپايي شرقي آزادسازي فضاي سياسي را درپيش گرفته و با سقوط دولت هاي تحت الحمايه شوروي در اروپاي شرقي، ديوار برلين به عنوان سمبل جنگ سرد و رويارويي دو ابرقدرت فرو ريخت. در اين اثنا گورباچف در اقدامي نفس گير، خروج ارتش سرخ از افغانستان را اعلام نمود و تا 2 سال پس از آن اغلب كشورهاي عضو بلوك شرق از كنترل مستقيم مسكو خارج شدند. نسيم دموكراسي غربي ابتدا از شرق اروپا وزيدن گرفت و سپس به جنوب شرقي آسيا، آفريقا و آمريكاي لاتين رسيد.
كودتاي سه روزه «گنادي بانايف» در اوت 1991 آغازي بود بر پايان اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي و در كمتر از 6 ماه بعد از آن ميراث «لنين» و «استالين» فروپاشيد و از دل آن، 15 جمهوري مستقل خارج شد.
برخلاف وعده شفاهي رهبران جهان غرب مبني بر انحلال ناتو در قبال انحلال پيمان ورشو، ناتو پس از پايان جنگ سرد نيز به حيات خود ادامه داد. ابتدا تصور مي شد كه ناتو در همان مرزهاي اروپاي غربي محدود خواهد شد اما با گذشت چند سال از فروپاشي شوروي، حضور نظاميان ناتو در قالب طرح مشاركت براي صلح به شرق اروپا كشيده شد و سپس در پايان دهه 1990 و در آستانه ورود به هزاره سوم، عضويت كشورهاي عضو پيمان ورشو در پيمان ناتو در دستور كار غرب قرار گرفت و البته اين آغاز ماجرا بود. سه جمهوري بالتيك خواستار عضويت در ناتو شدند و عاقبت به رغم اعتراضات شديد مسكو بخشي از خاك اتحاد جماهير شوروي سابق در اختيار پيماني قرار گرفت كه روزگاري دشمن قسم خورده روسيه قلمداد مي شد.
طي اين سالها به رغم از ميان رفتن فلسفه وجودي ناتو، كشورهاي غربي تلاش نموده تا آن را به عنوان كارآمدترين ابزار جهت پيروزي سياسي- نظامي خود بر جهان حفظ كرده و از آنجا كه اروپا در استراتژي جهاني آمريكا داراي نقشي محوري است و ناتو ابزار اصلي اعمال سياست هاي آمريكا در اروپا محسوب مي شود لذا مقامات آمريكايي در اين رابطه انگيزه هاي مضاعفي داشته اند. واقعيت اين است كه كشورهاي اروپاي شرقي و مركزي در پي انحلال پيمان ورشو و بروز نوعي خلاء امنيتي در منطقه، احساس ناامني و بي ثباتي وافري را تجربه كرده و اين درحالي است كه غيرقابل پيش بيني بودن آينده روسيه نيز مزيد بر علت شده و با تشديد اين حس دامن زده است. در چنين شرايطي قدرت هاي غربي مصمم برآنند تا از طريق گسترش ناتو، كشورهايي را ممكن است در آينده به عضويت مجدد بلوك روسيه درآيند بيش از پيش از مدار مسكو كرملين دور و لذا ادغام آنها را در بلوك خود گارانتي و تضمين كنند. از جمله اين مناطق، منطقه حساس و استراتژيك قفقاز است كه گسترش و استقرار ناتو در آن علاوه بر ضمانت دوري آن از مدار مسكو، متأسفانه مي تواند موقعيت مناسبي را براي فشار بر جمهوري اسلامي ايران و حتي تنگ تر كردن حلقه محاصره اي كه به خصوص از زمان اشغال دو كشور افغانستان و عراق به دست آمريكا و متحدانش به وجود آمده ايجاد كند. اما از طرفي ديگر روسيه و ايران نيز فعالانه در تعقيب منافع خودشان در منطقه بوده و هستند.
از نظر نظامي، روسيه با فاصله زيادي همچنان قدرت مسلط در منطقه باقي مي ماند. هيچيك از دولت هاي به جا مانده از شوروي سابق نمي توانند از لحاظ حجم و قابليت نيروها حتي به ارتش روسيه نزديك شوند. تمام ارتش هاي كشورهاي شوروي سابق كماكان از تسليحات طراحي شده روسيه استفاده نموده و به همين علت به قطعات يدكي ساخت روسيه و همچنين به كمك هاي خدماتي آن شديدا نيازمندند. روسيه به عنوان يك ميانجي ميان نيروهاي نظامي چند مليتي و همچنين ميان گروه بندي هاي منطقه اي، از قبيل كشورهاي مشترك المنافع بدون انسجام گرجستان، ازبكستان، اوكراين، جمهوري آذربايجان و مولداوي كه كشورهاي «گوام» خوانده مي شوند، باقي مي ماند.


اساسا تمام نيروهاي نظامي در زمينه آموزش پيشرفته در مفاهيم عملياتي و موضوعات تكنيكي به نهادهاي نظامي روسيه وابسته اند. حتي گرجستان كه فعالانه به دنبال ياري نگرفتن از روسيه در آموزش افراد بوده نيز در سال 1999 تعداد 250 نفر از 400 كارآموز افسري خود را به آكادمي هاي خدماتي روسيه فرستاد(3). تقريبا در تمام كشورهاي قفقاز و آسياي مركزي، پايگاه هاي نظامي روسيه همچنان به قوت خود باقي مانده اند.
اما با تحريك احساسات قوي ضدروسي در جمهوري هاي آذربايجان و گرجستان، هر دو كشور به روسيه در بهترين حالتش با بي تفاوتي و به شكلي بدخواهانه نگريسته و همكاري نزديك با كشورهاي عضو ناتو را به عنوان عامل توازن، لازم و مطلوب قلمداد مي نمايند. تضادهاي ايدئولوژيك جمهوري آذربايجان سكولار با ايران اسلامي از يك سو و اختلافات بر سر تعيين رژيم حقوقي درياي خزر و حد و حدود مرزهاي دريايي دو كشور به مداخله در امور داخلي يكديگر، بهانه اي شده تا جمهوري آذربايجان علاوه بر دور شدن از مدار مسكو، به منظور فشار به جمهوري اسلامي ايران ضمن تلاش براي الحاق به ناتو، از نيروهاي ايالات متحده نيز بخواهد با حضور در خاك خود و ايجاد پايگاه نظامي در آن براي نيل به مقاصد خود، ياري مؤثر رسانند.
وجود پايگاه هوايي «آبشورون» كه محل پرواز و فرود هواپيماهاي آمريكايي «گالكس» است پيامي دو جانبه براي مسكو و تهران دارد و لذا موجب واكنش متفاوت هر دو كشور شده است. ايالات متحده با حضور نظامي خود در قفقاز و آسياي مركزي مي كوشد حلقه محاصره خود به دور ايران را هرچه بيشتر تنگ كند تا بتواند منافعي را كه از اين طريق جستجو مي كند به چنگ آورد و آن دور كردن ايران از سياست هاي مغاير با منافع آمريكا در مناطق خاورميانه، آسياي مركزي و قفقاز است. بروز انقلاب هاي رنگين در گرجستان و اوكراين آخرين پرده از سناريوي قدرت غرب در مقابل روسيه بود. اوكراين به عنوان دومين عضو بزرگ جامعه مستقل مشترك المنافع با دخالت مستقيم و آشكاراي نهادهاي مالي و مؤسسات تحقيقاتي اروپايي و آمريكايي از مدار مسكو خارج شد. اكنون نه تنها يك غربگراي دوآتيشه در «كيف» حكومت مي كند بلكه دولت اوكراين خواستار خروج فوري روسيه از بندر «سواستوپل» در شبه جزيره «كريمه» شده و در صورت اصرار «يوشچنكو»، مسكو عمده ترين پايگاه دريايي خود در درياي سياه را از دست خواهد داد و در اين منطقه در جايگاهي قرار مي گيرد كه روسيه پيش از جنگ كريمه در نيمه دوم قرن نوزدهم قرار داشت.
چنين درخواست مشابهي از سوي «ساكاشويلي» در گرجستان نيز مطرح شده است. تخليه پايگاه هاي نظامي روسيه در گرجستان توازن استراتژيك در قفقاز را به خطر انداخته و تأثيرات نامطلوبي بر اقتدار روسيه در منطقه ماوراي قفقاز بر جاي خواهد گذاشت.
«تعامل ناتو با غرب، همگرايي ها
و واگرايي ها در آسياي مركزي»
در نيمه نخست قرن نوزدهم، منطقه قفقاز يكي از عمده عوامل تنش در مناسبات روسيه با كشورهاي اروپايي بود. انگليس تلاش مي كرد اين منطقه را به حائلي براي جلوگيري از پيشروي روسيه به سمت ايران، تركيه و هند تبديل كند و در اين ميان، دولت فرانسه براي تحقق اهداف امپرياليستي خود در خاورميانه همواره تلاش مي نمود از كارت برنده قفقاز در زورآزمايي و مچ اندازي سياسي- نظامي انگليس و روسيه به نفع خود بهره برداري كند. محافل سياسي در سن پطرزبورگ (پايتخت پيشين روسيه) و تفليس با سوءظن فعاليت ها و اقدامات قدرت هاي غربي در منطقه قفقاز را زير نظر داشته و بر اين باور بودند كه اين منطقه مي تواند سرنوشتي ابهام آميز و نامعلوم داشته باشد. كشمكش بين المللي بر سر منطقه قفقاز تا دهه 1860 ادامه يافت، چنانكه در سال 1837 مسائل مربوط به اين ناحيه سبب شد تا انگليس و روسيه در آستانه جنگي تمام عيار با يكديگر قرار گيرند.
سرانجام اختلافات و اهداف متضاد روسيه و انگليس بر سر قفقاز، زمينه را براي بروز جنگ كريمه فراهم ساخت، جنگي كه پيامدها و ابعاد آن را مي توان با جنگ هاي جهاني بعدي مقايسه نمود. جنگ كريمه، بنيان نظم حاكمه بر اروپا در دوران پس از ناپلئون را كاملا دگرگون ساخت و به صلح طولاني در قاره اروپا پايان داد.
در ابتداي دهه 90 و در سال 1991 بار ديگر توجه اروپا به تحولات و رويدادهاي منطقه قفقاز جلب شد. وضعيت پيش آمده در آن زمان در منطقه، در نوع خود بي سابقه بود چرا كه كشورهاي منطقه قفقاز فرصت بي نظيري براي تعيين سرنوشت خود و پيوستن به جامعه بين المللي به عنوان واحدهاي كاملا مستقل بدست آوردند.
از ديگر ويژگي هاي ممتاز اين فرصت استثنايي همانا اتفاق نظر بين كشورهاي اروپايي در مورد مسائل قفقاز و رشد سريع گسترش دامنه اروپا به سمت شرق بود. تا همين اواخر اتحاديه اروپايي بيشتر كشورهايي را به عضويت خود مي پذيرفت كه از لحاظ فرهنگي، تاريخي و جغرافيايي به اين قاره تعلق داشتند. اين در حالي است كه منطقه قفقاز در تاريخ هرگز بخشي از تمدن غرب نبوده و پيوستن آن به اتحاديه اروپايي كه امروزه برخي از زمامداران اين منطقه مطرح مي كنند حتي در صورت عضويت نيم بند نيز دردسرآفرين و مشكل ساز خواهد بود. البته مشكل اصلي در اين رابطه به غير از تفاوت ماهوي ملل اين منطقه با ملل اروپايي، توان و آمادگي اروپايي ها براي گشودن گره هاي كور موجود در اين منطقه همچون مناقشه «قره باغ»، «اوستياي جنوبي» و «آبخازيا» است.


وقتي فروپاشي شوروي سابق و سپس تضعيف روسيه در دستور كار غرب واقع شد، غربي ها به اهرم «حق تعيين سرنوشت ملي» در ميان مردم منطقه قفقاز متوسل شده و حتي از كشورهاي نابسامان منطقه نيز به عنوان ابزار جهت تحقق اينگونه اهداف استفاده كردند. غربي ها در اين راه هيچ توجهي به عوامل ناسازگار همچون پائين بودن سطح فرهنگ سياسي و دموكراسي رهبران اين كشورها يا مسائل و مشكلات مربوط به اقليت هاي قومي در كشورهاي حوزه قفقاز، نقض حقوق بشر و ناتواني اقتصاد آنها براي سازگاري و انطباق با اقتصاد بازار ندارند. غربي ها معتقدند كه اصول حاكميت دولت و يكپارچگي ارضي از تقدس خاصي برخوردارند و از سركوب اقليت ها كه به بهانه مبارزه با جدايي خواهي، تروريسم، قتل وغارت صورت مي گيرد حمايت نموده غافل از اينكه دولت هايي كه در اين منطقه از جهان زمام امور را در دست دارند از رهبران جنبش هاي قومي و جدايي طلب به مراتب فاسدترند اما دولت هاي غربي براي تحقق اهداف راهبردي و ژئوپلتيك خود از چنين حكومت هايي حمايت مي كنند. امروزه اوضاع به گونه اي است كه هر سياست و اقدام كرملين در مورد چچن با انتقاد غرب روبه رو شده و هرچه دستاوردهاي مسكو در قبال چچن، چشمگيرتر مي شود، غرب و به ويژه كاخ سفيد آنها را ناچيزتر و بي اهميت تر مي انگارد.
البته برخي كارشناسان سياسي و نظامي در غرب، تلاش كشورهاي غربي را براي بيرون راندن روسيه از منطقه اي كه به طور سنتي حوزه نفوذ آن بوده، بي مورد و حتي خطرناك مي پندارند(4). به عقيده اين تحليلگران از آنجا كه اروپا نخواهد توانست جاي روسيه را در قفقاز بگيرد لذا بهتر است برخي مسائل را به همان شكلي كه در تاريخ پديد آمده اند به حال خود رها كند. روسيه همواره مي تواند با مقامات جمهوري هاي شوروي سابق كنار بيايد، در حالي كه غربي ها حتي قادر به گفت وگو با بعضي از آنها نيستند. نكته ديگر جلوگيري از ايجاد خلأ قدرت در مناطقي است كه پيش از اين تحت حاكميت شوروي سابق قرار داشته اند چون ايدئولوژي هاي افراطي و ستيزه جو بلافاصله در اين مناطق حاكم خواهند شد. روسيه از تجربه طولاني و تاريخي فراواني در تماس هاي سياسي با جنوب قفقاز و آسياي ميانه برخوردار است و در اين مناطق نقش موفقي در زمينه پاسداري از صلح ايفا كرده است. سياستمداران در اين مناطق به شيوه زمامداري و برخورد با مسائل به سبك روسي عادت دارند، هر چند سبك و سياق روسي در عرصه زمامداري و برخورد با مسائل چندان ظريف و باشكوه نيست اما از چنان صراحتي برخوردار است كه مي تواند در مقايسه با شيوه هاي غربي چاره سازتر باشد.
حتي برخي كارشناسان غربي به زمامداران اروپايي و آمريكايي يادآور شده كه قفقاز ماهيتي بس پيچيده داشته و آتش جنگ مي تواند به راحتي در آن شعله ور شود. بايد توجه داشت كه سازمان هاي تروريستي مستقر در خاورميانه اوضاع شمال قفقاز را به دقت زير نظر داشته و چنانچه روسيه سياستي قاطع و هماهنگ در قبال اين منطقه اتخاذ نكند، دامنه فعاليت هاي تروريستي نه تنها به شمال قفقاز كه به ديگر مناطق نيز گسترش خواهد يافت. اصولا اتحاديه اروپايي نمي تواند براي حل مشكلات و اختلافات در قفقاز و آسياي ميانه شريكي بهتر و طبيعي تر از روسيه بيابد.
همانطور كه تجربه بارها ثابت كرده اگر روسيه و اروپا نتوانند و يانخواهند دست به دست يكديگر داده و مسائل و مشكلات را حل كنند، تاريخ بار ديگر آنها را تنبيه خواهد نمود و در انزوا با زوال و افول روبه رو خواهند شد. البته اگر ايالات متحده آمريكا اجازه دهد كه روسيه سرپا و استوار باقي بماند.
«اهرم فشار غرب براي فروپاشي روسيه»
جايگاه واقعي اوكراين براي روسيه را از جمله معروف «كاترين كبير» بايد استنباط نمود كه گفت: «اوكراين، گوهر تاج امپراطوري روسيه است».
جدي بودن اظهارنظر فوق تا حدي است كه كارشناسان روسيه معتقدند با اعلام استقلال اوكراين از اتحاد جماهير شوروي سابق، فروپاشي اين قدرت برتر جهاني عملي و امكان پذير گشت.
اگر بپذيريم كه سوداي اصلي ذهن ولاديمير پوتين همانند اكثر مردم روسيه احياي اعتبار و جايگاه روسيه به عنوان يك قدرت جهاني است پس بي ترديد مي توان نتيجه گرفت كه وي بهتر از هر كسي مي داند كه بدون اوكراين، احياي قدرت جهاني روسيه خواب و خيالي بيش نخواهد بود. ضمن آنكه تبديل اوكراين به متحد رقيب روسيه به همان ميزان، زهري مهلك براي بقاي فدراسيون روسيه بشمار مي رود.
«اهميت كشورهاي ژئوپلتيك با موقعيت مهم و حساس مانند اوكراين، ايران، تركيه، كره جنوبي و... در قدرت و يا اهداف آنان نيست بلكه در موقعيت جغرافيايي و ميزان تأثيرگذاري آنان در رفتار بازيگران ژئواستراتژيك نهفته است... اگر روسيه دوباره بر اوكراين مسلط شود، كشوري با مساحت فرانسه و داراي منابع و ذخاير مهم و قابليت دسترسي به درياي سياه، آنگاه به طور خودكار بار ديگر امكانات تبديل شدن به يك امپراتوري قدرتمند را پيدا خواهد كرد»(5).
از نظر استراتژيست هاي آمريكايي، كشور اوكراين براي آمريكا نه تنها آوردگاه اصلي براي جلوگيري از احياي امپراتوري روسيه است، بلكه عاملي براي تضعيف روسيه خواهدبود.
برژينسكي تأكيد مي كند كه وجود اوكراين مستقل به تغييرات در روسيه كمك كرده و آمريكا بايد از استقلال اوكراين حمايت كامل نمايد. توصيه به «اوكراين مستقل» تفسيرش اين است كه اوكراين بايد به «هم پيمان غرب» تبديل شود و «تغييرات در روسيه» به معني «تجزيه روسيه» تفسير مي گردد. در جريان مناقشه انتخابات در اوكراين ميان «ويكتور يوشچنكو»، كانديداي مورد حمايت آمريكا و اروپا و «يانوكوويچ» كانديداي مورد حمايت روسيه، رسانه هاي آمريكايي همانند دوران جنگ سرد به جنگ رواني عليه روسيه و ارائه تصوير منفي بر عليه شخص پوتين اقدام كرده اند. اين رسانه ها تا جايي پيش رفتند كه نوشتند: «پوتين اسب سواري است كه بدون كله مي تازد و حمله مي كند و گردن كلفتي اخير او همان روشي است كه موسوليني و فرانكو در پيش گرفته بودند»(6).
به هر حال و باتوجه به روند تحولات اخير به نظر مي رسد كه اوكراين، پتانسيل تبديل شدن به صحنه نبرد ميان روسيه و ايالات متحده آمريكا به صورت شكل جديدي از جنگ سرد را دارد. وضعيت نهايي و بلندمدت ژئوپلتيك اوراسيا به واكنش و حضور واشنگتن در منطقه، توافق روسيه و آمريكا درباره قوانين عبور و مرور و حمل و نقل در اوراسيا و... البته همه اين موارد به آينده اوضاع سياسي اوكراين گره خورده است(7).
«اراده آمريكا مبني
بر ايجاد جهان تك قطبي»
ايالات متحده آمريكا از دوران «رونالدريگان»، سياستي يكپارچه و سازگار را در پيش گرفته و در زمان بوش پدر، بيل كلينتون و هم اينك بوش پسر دنبال مي شود. آمريكا تحت هر شرايطي تلاش مي كند جلوي ظهور مجدد روسيه به عنوان رقيبي منطقه اي و جهاني را بگيرد. اين سياست تثبيت شده اي است كه حزب و جناح نمي شناسد و هر دو حزب دموكرات و جمهوريخواه در آن متفق القول و ثابت قدمند، چون در اين 15 ساله اخير اين سياست به طور نهادينه دنبال شده كه نفوذ آمريكا در منطقه اي كه روس ها از آن به عنوان «خارج نزديك» ياد مي كنند افزايش يابد و در عين حال به طور همزمان تلاش مي كنند روند اختلال اقتصادي روسيه به شكلي طبيعي ادامه پيدا كرده و لذا به ضعف روس ها دامن مي زنند تا خود بتوانند از خلاء به وجود آمده بهره بگيرند. اين وضعيت و ادامه آن روسيه را نااميد و مستأصل نموده و اصولا به همين خاطر است كه پوتين از فروپاشي شوروي سابق تحت عنوان بزرگترين فاجعه ژئوپلتيك قرن نام برده است. وقتي دولتمردان آمريكايي مي گويند با سقوط «هيتلر» ظلم و جور پايان نيافته در واقع اشاره شان به اشغال حوزه بالتيك توسط روس هاست كه آن را با اشغال نازي ها همسنگ مي دانند.
همه اين لفاظي ها نيز در جهت آن است كه روسيه حالت تدافعي و انفعالي به خود گيرد، درست همانطوركه به لحاظ ژئوپلتيك نيز همين حس را گرفته است.
¤¤¤
«امنيت و ثبات منطقه در آينده، نتيجه گيري و راهكارها»
اگر روسيه بخواهد به بهبود همه جانبه اوضاع خود بينديشد، نه تنها اكنون وقت آن فرارسيده بلكه قدري دير هم شده است. براي روس ها ديگر چيز زيادي باقي نمانده است كه بخواهند از كف دهند. بايد به خاطر داشت كه بازيافت قدرت نظامي به زمان زيادي نياز دارد. قدرت نظامي آلمان در سال 1932 از هم پاشيد اما ظرف 5 سال قدرتمندترين وضعيت خود را در طول تاريخ خود كسب كرد. ممكن است كه روسيه ديگر هرگز به يك ابرقدرت تبديل نشود اما دستيابي به قدرتي بزرگ، خارج از قابليت ها و توانايي هاي اين كشور نيست. ما شاهد بوده ايم كه در گذشته روسيه به اين مهم دست يافته بود پس باز هم مي تواند. روسيه فقط نياز مبرمي به زمان دارد اما آمريكا متأسفانه تمايلي ندارد كه به روس ها زمان بدهد. واشنگتن قصد دارد حقيقت تلخي را به روسيه نشان دهد كه چندان بر وفق مراد روس ها نيست و آنان هم كاري از دستشان برنمي آيد و نمي توانند نتيجه را عوض كنند.
روسيه هنوز مي تواند از برگ «بيلوروس» در مقابل گسترش ناتو و اتحاديه اروپا به ماوراي شرق اروپا بهره ببرد. در خاورميانه نيز سهم خواهي روسيه از دوران پس از صدام همچنان ادامه دارد. طرح خاورميانه بزرگ نيز به سرنوشت سوريه، از متحدين نزديك روسيه در منطقه گره خورده است. سفر پوتين به اسرائيل به عنوان نخستين رهبر روسيه (و اتحاد جماهير شوروي سابق) بيانگر ايفاي نقش بازيگر مؤثر از جانب مسكو در تحولات خاورميانه و البته بحران ديرينه فلسطين مظلوم است.
هنوز نمي توان با قاطعيت گفت كه روسيه تمام شده است و روس ها نمي توانند نتيجه را عوض كنند. پنجره اي باز شده اما ممكن است به زودي بسته شود. اگر روسيه بخواهد حتماً مي تواند به نحوي چشمگير توان نظامي خود را بازيابد. آيا روسيه مي خواهد از خواب زمستاني خود بيدار شود و از اين آخرين فرصت خود استفاده كند؟! يا آن كه خسته تر از آنست كه اهميت دهد!!!
«پانوشت ها و منابع»:
(1)- يوري آندروپف در دهه هاي 1960 و 1970 رياست كا.گ.ب را برعهده داشت.
(2)- آوريل 2005- منبع: استراتفور.
(3)- منبع: http: // www isnethzch/php نوامبر سال 2004
معمولا مركز مطالعات امنيتي در زوريخ سوئيس اين بخش از سايت خود را به تحليل مسائل مربوط به ناتو اختصاص مي دهد.
(4)- منبع: Russia in Global Affairs
(5)- كتاب «صفحه بزرگ شطرنج»- تفوق آمريكا و ضرورت هاي ژئواستراتژيك آن- نوشته «زبيگنيو برژينسكي» فرمانده اسبق ناتو- منتشر شده در سال 1997
(6)- مقاله چاپ شده در روزنامه نيويورك تايمز- نوشته نيكلاس كريستف- در شماره چهارشنبه 25 آذرماه 1383 (پانزدهم دسامبر 2004).
(7)- منبع: http: //wwwniurrgovua دسامبر سال 2004
سايت مؤسسه ملي روابط روسيه و اوكراين كه در برگيرنده اطلاعات مفصلي درباره روابط اين دو همسايه است.