افسوس که جنگ را با خودم به خانه آوردم
وقتی
حادثه 11 سپتامبر در نیویورک اتفاق افتاد، من یک جوان 13 ساله بودم که به
سختی می توانستم به چیزی جز بازی های کودکانه فکر کنم. با این وجود، به
خوبی تصاویر تلویزیونی آن حادثه تلخ را به یاد دارم؛ تکه های بزرگ فولادی
که بر روی خروارها خاک انباشته شده بودند هنوز از ذهنم پاک نشده اند.
اکنون
اما من یک جوان 25 ساله ام که تجربیات زیادی از جنگ دارم. من در دوران
حضورم در افغانستان بارها انفجار بمب، شلیک هزاران گلوله و کشته شدن دوستان
نزدیکم را به چشم دیده ام؛ اما حالا دانشجوی دانشگاه جرج تاون هستم و برای
گرفتن مدرک در رشته زبان و ادبیات انگلیسی تلاش می کنم.
حادثه بمب
گذاری روز 15 آوریل در بوستون بی اختیار مرا یاد روزهای سختم در استان
هلمند در جنوب افغانستان انداخت. بسیاری از شاهدان عینی، محل حادثه را
مانند یک منطقه جنگی توصیف کرده اند که البته من به آنها حق می دهم؛ کشته
ها و مجروحان افتاده بر روی زمین، دست و پاهای قطع شده، لجه های خون، مردمی
که ترس از چهره هایشان می بارید و ... آنجا را عملاً به یک منطقه جنگی
تبدیل کرده بود.
البته حادثه بوستون تفاوت هایی هم با جنگ افغانستان
داشت: هیچ یک از شرکت کنندگان و تماشاگران آن مسابقه دو ماراتن لباس
ضدگلوله یا کلاه جنگی بر سر نداشتند، هیچ بالگرد پیشرفته ای از آنها
پشتیبانی نمی کرد و احتمالاً هیچ یک از آنها هم جنگیدن بلد نبودند. بسیاری
از آنها با یکدیگر غریبه بودند و البته برخی نیز به صورت خانوادگی یا به
همراه دوستان و همکارانشان در محل مسابقه حاضر شده بودند. آنها به جای
پوتین، کفش های ورزشی سبک به پا کرده و به جای لباس نظامی، تی شرت های نایک
پوشیده بودند؛ همان تی شرت هایی که در نهایت برای بستن موقت زخم های
مجروحان مورد استفاده قرار گرفتند.
آیا ما تروریسم را مهار کرده ایم یا بر شدتش افزوده ایم؟
من
با افتخار به افغانستان اعزام شدم چرا که فکر می کردم حضور من و سایر
سربازان آمریکایی در این کشور، از بروز حوادث تروریستی مانند بمب گذاری روز
15 آوریل بوستون جلوگیری خواهد کرد. اما حالا در عمل دیدم که این کارم نه
تنها سودی به حال کشورم نداشته است بلکه حالا جنگ به شهر بوستون کشیده شده
است؛ شهری که برادر 22 ساله ام در آنجا به دانشگاه می رود و مادرم تا پیش
از این حادثه می توانست با آسودگی خاطر در خیابان هایش قدم بزند.
برادران
سارنایف اولین افرادی نبوده اند که دخالت نظامی آمریکا در کشورهای دیگر و
کشته شدن افراد غیرنظامی در آن کشورها توسط سربازان آمریکایی را مهمترین
دلیل خود برای کشتن مردم آمریکا ذکر کرده اند و قطعاً آخرین آنها هم
نخواهند بود. اخیراً بارها از خودم سؤال کرده ام که آیا این همه تلاش و
سرمایه در جنگ های ما در دیگر نقاط جهان صرف شده است تا امنیت کشورمان
اینگونه باشد؟ درست است که ما در این جنگ ها هزاران نفر از تندروهایی را که
به فکر ضربه زدن به منافع آمریکایی ها بوده اند را کشته ایم یا دستگیر
کرده ایم اما آیا با این کارمان عملاً باعث افزایش چشمگیر تعداد آنها نشده
ایم؟
هیچ کس به خاطر جنگ در افغانستان از ما تشکر نمی کند
من
در جنگی شرکت کردم که در سال 2001 با هدف سرنگون کردن حکومت طالبان و
القاعده در افغانستان آغاز شده بود اما در ادامه ظاهراً این هدف به دولت
سازی در افغانستان تغییر پیدا کرد و این همان چیزی است که من هیچ وقت به
راحتی با آن کنار نمی آمدم. بیش از یک دهه از شروع این جنگ می گذرد و نتایج
نامشخص آن از یک سو و معلوم نبودن زمان اعلام پیروزی قطعی از سوی دیگر
موجب خستگی همه سربازان شده است.
شعار ما در افغانستان این بود:
«پاکسازی کنید، نگه دارید، بسازید». ما در حالی که این شعار را زمزمه می
کردیم با دشمنان خود می جنگیدیم و آهسته آهسته آنها را از مراکز شهرها دور
می کردیم. موفقیت ما در هر نبرد با تعداد تلفات تحمیل شده بر دشمن و تعداد
روزهایی که بدون از دست دادن نفراتمان سپری می کردیم، اندازه گیری می شد.
تعدادی
از دوستان من در طول این جنگ، در تابوت هایی که با پرچم کشورمان پیچیده
شده بودند، به خانه بازگشتند و هیچ کس به ما توضیح قانع کننده ای نداد که
آنها چرا و برای چه هدفی کشته شدند.
در همین زمستان اخیر حامد کرزای،
رئیس جمهور افغانستان، در دانشگاه جرج تاون یک سخنرانی پرشور ایراد کرد و
با امیدواری بسیار برای حاضران از آینده کشورش گفت. پس از پایان این
سخنرانی، من از او پرسیدم که کشته شدن دوستان من در افغانستان برای وی و
هموطنانش چه معنا و مفهومی دارد.
منتظر بودم که حامد کرزای مستقیماً از
تلاش های ما در افغانستان تشکر کند یا حداقل جمله ای بگوید که مفهوم
قدردانی از آن استنباط شود اما او در پاسخ به سوال من، تنها به ذکر نکاتی
در مورد حوادث 11 سپتامبر و جنگ بر علیه تروریسم اکتفا کرد. واقعاً هیچ
نشانی از تشکر و قدردانی در صحبت های او نبود.
افسوس که حضورم در افغانستان هیچ نتیجه ای برای خانواده و هموطنانم نداشت
زمانی
که تازه در نیروی دریایی استخدام شده بودم، همیشه شب ها قبل از خواب با
خودم فکر می کردم که با اعزام شدن به افغانستان می توانم به امنیت سرزمین
مادری ام کمک کنم. اعتقاد داشتم که حضور من و سایر سربازان آمریکایی در
افغانستان باعث می شود تروریست هایی که با سرسختی تمام به دنبال کشتن
آمریکایی ها هستند، دیگر به فکر سفر به هزاران کیلومتر دورتر از خاک خود
نیافتند و همانجا در افغانستان یعنی کشتن ما برسند. آن زمان با این تفکرات
خوش بودم و به خودم افتخار می کردم اما حالا که می بینم جنگ افغانستان باعث
رشد تروریسم در داخل خاک آمریکا شده است، دیگر تفکرات گذشته برایم معنایی
ندارند.
برادری که آن زودپزها را با مواد منفجره و ساچمه های فلزی پر
کرد و فاجعه بوستون را رقم زد، یک شهروند آمریکاییست. مسلماً هموطنان من
باعث شده اند که زادگاه من هدف حمله تروریستی قرار گیرد، یک پسربچه 8 ساله و
سه نفر دیگر جان خود را از دست بدهند و قلب مادرم سرشار از کینه و نفرت
شود.
کاش هنوز باور داشتم که حضور من در جنگ افغانستان حداقل تا چند سال
از بروز حوادثی مانند حادثه آن روز بوستون جلوگیری می کند. اصلاً اگر 16
ماه تلاش من در افغانستان حتی یک روز آن حادثه را به تعویق می انداخت باز
هم ارزشش را داشت، اما افسوس که اینگونه نشد؛ من نتوانستم با شرکت در جنگ
افغانستان جلوی کشته شدن افرادی که آن روز در خط پایان مسابقه دو مارتن
بوستون جمع شده بودند را بگیرم. وقتی بمب ها منفجر شدند تازه فهمیدم که جنگ
را با خودم به خانه آورده ام.
ترجمه از شفقنا
انتهای پیام
اين تارنما در تيرماه سال1384 به بهانه سالروز حادثه سقوط هواپيماي ايراني توسط ناو وينسن آمريكايي در خليج فارس تاسيس شد و همانطور كه از اسم آن معلوم است درصدد معرفي تروريست حقيقي است و به عنوان نمونه مصاديق مختلف تروريسم و موارد آشكار نقض حقوق بشر توسط تروريستهاي بينالمللي را خبررساني ميكند و گاهي تحليلهايي از جريانهاي تروريستي در آن اطلاعرساني ميشود.